پرینت

زندگی نامه امیر کبیر

نوشته شده توسط karafarinha on . Posted in بدون مجموعه

Share this post

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود .

صحنه پیوست بجاست!
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند بیاد!

 

کودکی

میرزا تقی فراهانی در سال ۱۱۸۶ در روستای هزاوه اراک متولد شد.پدر وی کربلایی قربان نام داشت و آشپز قائم مقام فراهانی بود. مادر امیر نیز فاطمه نام داشت و عمری طولانی داشت و مرگ هر دو فرزندش محمد تقی و محمد حسن را دید. وی در خانه قائم مقام تربیت شد و در جوانی توانست سمت منشی‌گری قائم مقام را به دست آورد.

ازدواج و فرزندان

اميرکبیر دو بار ازدواج کرد. ازدواج اول وی با «جان‌جان‌خانم» دختر حاج شهبازخان بود. حاج شهباز خان عموي امير كبير بود. بنابر نوشته دكتر پولاك: امير در زمان صدارت خود از اين زن جدا شده است. «جان جان خانم» حدود سال ۱۲۴۸ در آذربايجان درگذشته است. دومين همسر امير، يگانه خواهر تني ناصرالدين‌شاه بود كه «ملك‌زاده‌خانم» نام داشت و به «عزت‌الدوله» ملقب بود. او دختر محمد شاه و مهد‌ عليا بود. او در شانزده سالگي به عقد ازدواج امير در‌ آمد. امير در اين هنگام حدود چهل و سه ساله بوده است. اين ازدواج ظاهراً به خواست و اشاره ناصرالدين شاه صورت گرفته است. اين معنا از نامه‌اي كه امير به پادشاه نوشته است بر مي آيد: از اول بر خود قبله عالم معلوم است كه نمي خواستم در اين شهر صاحب خانه و عيان شوم. بعد، به حكم همايون و براي پيشرفت خدمت شما، اين عمل را اقدام كردم.

 

امير از نخستين همسر خود «جان جان خانم» كه دختر عمويش هم بود، سه فرزند داشت. ميرزا احمد خان زاده مشهور به «امير زاده» و دو دختر كه نام يكي از آنها «سلطان خانم» ضبط گرديده است. از عزت الدوله نيز دو دختر داشت كه يكي «تاج الملوك خانم» و ديگري «همدم الملوك» خانم نام داشتند.

دولتمردی و صدارت

نخستین ماموریت سیاسی میرزا تقی خان این بود که پس از قتل گریبایدوف در ایران، از جانب دستگاه دولتی ایران ماموریت یافت تا برای عذرخواهی به عنوان منشی همراه خسرو میرزا به نزد تزار روسیه برود. وی در این سفر در سال ۱۲۴۴ هجری قمری حدود ۲۲ سال داشت. ماموریت دوم وی یک ماموریت تشریفاتی بود که در زمانی که وزیر نظام آذربایجان بود به همراه ناصر الدین میرزای ولی عهد به ایروان رفت تا با تزار روس که به این شهر آمده بود دیدار داشته باشد. نخستین ماموریت سیاسی مهم امیر ریاست هیات نمایندگی ایران در کنفرانس ارزنه الروم در سال ۱۲۵۹ برای حل اختلافات مرزی با دولت عثمانی بود. این ماموریت دو سال به طول انجامید. 

محمد شاه در شب شنبه چهارم سپتامبر ۱۸۴۸ میلادی فوت کرد. کاردار سفارت انگلیس با فرستادن پیکی این خبر را به ناصر الدین میرزا در تبریز رساند. میرزا فضل الله نصیر الملک پیشکار ناصر الدین شاه در مهیا نمودن مقدمات حرکت شاه به تهران درماند و میرزا تقی خان مامور به این کار شد.

میرزا تقی با استقراض سی هزار تومان از یک تاجر تبریزی و تدارک نیروی نظامی کافی همراه شاه راهی تهران شد. شاه پس از شش هفته به تهران رسید. میرزا تقی خان برای حفظ شان شاه جوان از آمدن چند تن از دوستان نزدیک شاه به تهران جلوگیری کرد و دلیل وی این بود که این افراد با ناصر الدین میرزا از کودکی مانوس بوده اند و احترام مقام جدید وی را رعایت نخواهند کرد. در این مدت مهد علیا در تهران مشغول هماهنگی با سفارت انگلیس برای به قدرت رساندن افراد مورد نظرش بود و میرزا آقا خان نوری که به قم تبعید شده بود را به تهران فراخواند. میرزا نصر الله صدر الممالک که خود را نامزد اصلی صدارت می دانست در منزل حاجی میرزا آقاسی منزل کرده بود و مشغول دسیسه چینی علیه میرزا تقی خان بود. اما شاه که به تهران رسید بلافاصله میرزا تقی خان را به مقام صدارت برگزید و لقب امیر کبیر را به وی اعطا کرد.


 

امير كبير پس از شنيدن خبر ابقاي شاهزاده موثق‌الدوله به حكومت قم، نامه‌ جالبي به ناصرالدين شاه مي‌نويسد.

او مي‌نويسد:

قربانت شوم
الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ همایونی به شکستن لب نان مشغولم، خبر رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده‌بودم ،به توصیه‌ عمه‌ خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ

به تهران بیاورند ، تا اعلی حضرت بدانند که اداره‌ امور مملکت به توصیه‌ عمه و خاله نمی‌شود.

زیاده جسارت است تقی‌

امیرکبیر در ۲۶ بهمن ۱۲۲۷ برابر ۲۲ ربیع‌الاول ۱۲۶۵ ق. با عزت‌الدوله، خواهر ناصرالدین‌شاه ازدواج کرد.

مرگ

امیرکبیر، دو روز پس از عزل به کاشان تبعید شد. اما با این وجود، مخالفان امیرکبیر در دربار احتمال می‌دادند که امیرکبیر بار دیگر مورد عنایت شاه قرار گیرد و به قدرت بازگردد. بنابراین با کوشش فراوان توانستند حکم قتل وی را از ناصرالدین‌شاه بگیرند. سرانجام امیرکبیر در روز ۲۰ دی ۱۲۳۰ (برابر با ۱۰ ژانویه ۱۸۵۲ میلادی) در حمام فین کاشان با بريدن رگ دستهايش به قتل رسید. گويند امير با خون خويش بيت زير را در حمام نوشت:

روزگار است اينكه گه عزت دهد گه خوار دارد!

چرخ بازيگر ازين بازيچه ها بسيار دارد!

کالبد امير را ابتدا در همان کاشان دفن کردند. به روايت میرزا محمد جعفر خان حقایق نگار خورموجی در کتاب مشهور حقایق‌الخبار ناصری روز بعد از قتل جسدش را در گورستان «پشت مشهد» کاشان به خاک سپردند. چند ماه بعد، به پايمردى همسرش عزت‌الدوله کالبدش را به کربلا منتقل کردند و در اتاقى که درب آن به سوى صحن امام حسين باز مى‌شود به خاک سپردند.

امیر کبیر از دید هاشمی رفسنجانی

کتاب امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار نوشته آیت الله هاشمی رفسنجانی که در سال46 به چاپ رسید.بخشی از آنچه که در آن کتاب می خوانید:اميركبير خوب مي‌دانست كه صنعتي شدن كشور، بدون استخراج معادن، ممكن نيست و از سوي ديگر كم و بيش از ارزش و عظمت معادن بيكران ايران... اطلاع داشت و براي بهره‌برداري از معادن، برنامه وسيعي طرح و شروع به اجرا كرد.

اولا براي اين‌كه استخراج معادن براساس اصول علمي و فني جديد

صورت گيرد، مسيوجان داوود را براي استخدام كارشناسان و استادان علوم و فنون جديد به اتريش فرستاد و ضمن نامه‌اي نوشت: "درباب انتخاب معدنچي، اهتمام نماييد كه از جميع فلزات، خصوصاً از طلا و نقره سررشته كامل داشته باشد".

ثانياً براي اين‌كه در اين ركن مهم اقتصاد و رشته اساسي حيات اقتصادي، بيگانگان رخنه نكنند، كاملا مواظب بود كه استخراج با سرمايه ايراني انجام شود و اصولا اميركبير با سرمايه گذاري‌هاي خارجي كه اغلب، ‌سرپل و نقطه اتكا براي نفوذ استعمار است، مخالف بود و به همين دليل، مي‌خواست سرمايه‌هاي خارجي را كه به منظور منافع كلان، از آن طرف درياها به ايران آمده بود، بيرون بريزد و به جاي آنها از پول مردم همين آب و خاك، استفاده كند و منافع و درآمد آن هم،‌ همين طرف مرز و در جيب مردم همين كشور و در نتيجه، ‌جزء ثروت ميهن باقي بماند.

وي طبق فرماني كه صادر كرد، سپردن امتياز استخراج معادن به دست اجنبي را اكيدا ممنوع ساخت و روي همين اصل، امتياز معادن مس و آهن قراجه داغ را كه سابقا به يك نفر انگليسي به نام "سرهانري ليندسي بئون" واگذار شده و او نيمه كاره گذاشته و از ايران رفته بود، از او سلب كرد و خود به استخراج آنها مشغول شد.

درپایان به یکی از اقدامان اجتماعی امیر کبیر اشاره می کنیم...


امیرکبیر و شروع اولین واکسیناسیون در ایران
در سال ۱۲۶۴ هجری قمری، یعنی درست در حدود ۱۶۸ سال پیش نخستین برنامه‌ دولت ایران برای واکسیناسیون به فرمان امیرکبیر آغاز شد.

چند روز پس از آغاز آبله‌کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واکسن بزنند! فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود! امیرکبیر بی‌درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله می‌کوبند.

اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله کوبیده‌اند.در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او
آوردند.

امیر به جسد کودک نگریست و آن گاه گفت: ما که برای نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از این که فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم.
امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند.

میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آن چنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید.
امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌کنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند..

 

Share this post